عشق تو به من آموخت...که اندوهگین شوم
و من از روزگارانی پیش
محتاج کسی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد
چون گنجشک بگریم
کسی که پاره هایم را چون بلور شکسته گرد آورد
عشق تو ای محبوبم مرا به بدترین عادتها خوگر کرده است
به من آموخته ...هر شب
هزاران بار در فنجان قهوه خود نظر کنم
طبابت عطاران را امتحان کنم ...
و در خانه پیشگویان را بزنم...
به من آموخته ...که از خانه خارج شوم تا پیاده رو ها رو پاکسازی کنم
و در پی رخسار تو باشم
در بارانها..
و در روشنای نور خودروها...
و در پی پیراهنت باشم
در میان پیراهن ناشناسان...
و در پی خیال تو باشم..حتی ...حتی در برگ آگهیها...
عشق تو..ای محبوب من
تا در درون شهرهای حزن واندوهم برده است...
و من پیش از آنکه تو را بشناسم..
به درون شهرهای حزن واندوه قدم ننهاده بودم ...
و هرگز نمیدانستم که اشک تجسم انسان است
و انسان بی اندوه
یادگاری از انسان است................




